ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
عاشقتونم!!!به شما دارم میگم...
بعله شمایی که داری الان این متن رو میخونین...
اگه نبودین من چیکار میکردم؟؟؟
من همه غصه ها و خوشحالی ها،
هیجانها و دلتنگی ها،
بدی ها و خوبی های زندگیم رو اینجا مینویسم!!
اگه نبودین من با کی حرف میزدم؟؟؟خیلی دوستون دارم....
مهم بودن خیلی خوبه!
اینکه حس کنی دوستت دارند خیلی خوبه!
حس اینکه نگرانتن خوبه!
وقتی مهمی برا کسایی که ندیدنت!حتی صدات رو هم نشنیدن!!
حتی بعضیاشون اسم واقعیتم نمیدونن!
حس قشنگیه با نوشتنت شناخته بشی!
چون این نوشته هات خود واقعیته!
جدا از یازیگری که داری تو دنیای واقعی بازی میکنی!
وقتی تنها تکیه گاهت همین صفحه جادویی و چند تا دکمه اند که داری
مینویسی باهاشون و دلگرمی هایی که بقیه میدن بهت و تو از خوندن
نوشته هاشون و دیدن وبلاگشون لذت میبری!
و از این جهت راحتم که اگه هیچکس هم نباشه یه دلگرمی دارم!
دوستون دارم زیاد....
*این پست صدمین پست وبلاگم بود به خاطر همین خواستم خاص باشه!!
#یه پست بود جهت تشکر از همه بر و بچز وبلاگستان که خیلی دوست دارمشون!!
+یکشنبه هم میگم چی شد صبر کنین...
*سرم خیلی شلوغه در اولین فرصت به همتون سر میزنم!!
================یلدا مبارک================
نظرات ()
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
اما دل من سردتر...
از همه...
از قولهای داده شده و انجام نگرفته...
از شرطهایی که همیشه روبرویم قرار میدهند...
باور کنید سخت تر از این نیست برای هر نیکی که میخواهند برایت انجام
دهند شرطی بگذارند و از توکاری بخواهند...
یعنی من اینقدر برایتان بی ارزشم که در برابر خواهش های ناچیز من از من
قول میگیرید و انجام نمیدهید؟؟
من تلاش میکنم و شما بی جواب میگذارید من اشک میریزم و شما
نمیبینید...
من میخواهم شما نمیخواهید شما میخواهید و من نمیخواهم...
شاید به این دلیل اینهمه دوریم از هم....
دردناک نیست؟؟؟بی ارزش بودن؟؟حس دوست نداشته شدن؟؟
چرا اینروزها به من میگویند تو کمی بد اخلاقی!!صداقت در این حد؟؟
کاش در موارد دیگر هم اینقدر صادقانه رفتار کنید!!
این قلب هر چقدر یخی و سنگی باشد باز هم دل است و در برابر حرف های
کنایه ای شما میشکند...
آه کاش هیچوقت بر شما لبخند نمیزدم که جرئت گفتن این حرف را در برابر
من داشته باشید...
آه چقدر سخت است مجازات شدن برای حرفی که نگفته ای!!!
و چقدر من ناراحتم و چقدر اشک میریزم و من چقدر شاد بودن را فراموش
کرده ام که وقتی میخندم به من میگویند تو خندیدن را هم بلدی؟؟
آه من چه کنم با این زندگی دروغین و انسانهای دروغین؟؟؟
پ.ن:هی بگین بلاگ اسکای اینجوری بلاگ اسکای اونجوری!!!
اونقد تعریف کردین پر رو شد!!!
اگه ندیده بودمشون...
اگه باهاشون حرف نزده بودم...
اگه باهاشون توی یه خیابون راه نرفته بودم....
اینهمه ناراحت نمیشدم...
خبر مرگ برایم همیشه دردناک بود...
نمیگم خیلی خوب بودن...
نمیگم خیلی بد بودن...
نمیگم نگاهاشون اذیتم نمیکرد...
اما این حقشون نبود...
نگاه میکردن بهم که ببینن منم انسانم؟؟؟
آخه آدم اینهمه سفید میشه؟؟؟
آدم چشم سبز میشه؟؟؟؟
عجیب بودیم براشون...
آری این خبری بد بود برای من...برای انسانیت...
ناراحت شدم...اونا رو دوست دارم وقتی دیدم غرب زده نیستن مثل ما و اصلیت خودشونو نفروختن....
مردم چابهار،شهیدان پاک و مجروحانی که اکنون در بیمارستان شهر هستید
برای شما دعا خواهم کرد چون شما هموطن من هستید چون افتخار میکنم
به ایرانم و تک تک هموطنانم در این سرزمین....
برای اولین بار وقتی از طبقه چهار دانشکده میومدم پایین دیدمش داشت با
استادش حرف میزد.یه لحظه شوکه شدم روی پله ها ایستادم و نگاهش کردم
باورم نمیشد یعنی شباهت تا این حد؟؟؟دیگه ندیدمش دوست داشتم بشناسم
ببینم کیه و چی میخونه؟؟یکشنبه هفته پیش وقتی توی سالن داشتم ول
میگشتم دوباره دیدمش. باز تعجب کردم!!با دوستاش رفتن کلاس. دیر کرده
بودن!!درست کلاس بغلی ما...یه حس عجیبی داشت...
این هم دانشگاهی من خیلی خیلی شبیه سعید مظفری زاده است!!
مثلا اگه شما شخصی رو ببینین که شبیه براد پیته یا آنجلینا جولیه چه حسی
بهتون دست میده من هم همون حس رو دارم!!اما حس مزخرفی که نسبت به
سعیدمظفری زاده دارم (اینو یه اعتراف قبول کنین!!) ندیده و نشناخته
نمیتونم به کسی که شباهت زیادی داره باهاش داشته باشم اینو مطمئن
باشین!آقای سعید مظفری زاده یدونه است!!
خوب میدونین که من نمیتونم صاف بشینم تمام تلاشمو کردم که آقای خاک
شناس متوجه من بشه!!یعنی فقط این مونده بود که بگم آقا این شماره منه
میشه بنویسی؟؟؟جالبش اینجا بود که بعده متوجه شدن هم ول نمیکرد!!وقتی
داشتم با سرپرست محترم گروه حرف میزدم زل زده بود تو صورتم منم که
خودمو هی کنترل میکردم کلمه اشتباهی نگم!!یعنی داشتم دیوونه میشدم
میخواستم بگم آقا من قراره تو رو نگا کنما نه تو منو!!به هر حال یکشنبه به
خوبی و خوشی تموم شد فکر کنم!!
پ.ن: (عجب حرفی هم داشتم میگفتم به سرپرست گروهمون خودش متوجه
شد کاملا الکی اومدیم اونجا و اونم همونجوری الکی جواب داد سوالمو!!
یکی نبود بگه بچه ترکی حرف بزن دیگه داشت ترکی جواب میدادا اما من
اصلا هواسم نبود دارم با چه زبونی حرف میزنم!!)
پ.ن:نمیدون تو یکشنبه ها چه حکمتی هست که تمام اتفاقات یکشنبه میفته
و همه خبر ها یکشنبه بهم میرسه!
پ.ن: یه ساعت بود اومده بودم بخوابم اما اصلا خوابم نمیبرد.همش داشتم
فکر میکردم!بعده حرفای پریسا هم دیگه مطمئن شدم که باید یه کاری
کنم...حتی فکرش برام هیجان آور بود.دفعه اولم نیست که میخوام با یه پسر
غریبه حرف بزنم اما...الان یه ساعته دارم با جملات بازی میکنم!یه ساعته
کلمات رو انتخاب میکنم!نمیخوام اشتباه متوجه بشه...امیدوارم بخیربگذره...
هرچند قراره خیلی حرفا بشنوم اما بهتر از اینکه نگاه های پرسشگر و
عجیب منو اشتباه متوجه بشه...تا یکشنبه صبر کنین ببینم چی میشه میگم
بهتون....

من قانونهایی دارم واسه خودم تو زندگیم!!
معمولا وقتی فردی از خط قرمز های زندگی من بگذره زیاد درست و حسابی جوابشو نمیدم!!
مثلا بعضی سوالا هستن که من اصلا دوست ندارم بهشون جواب بدم!!
یکی از این سوالا در مورده درس خوندنه!!!
درساتو میخونی؟؟؟اینو خوندی اینارو چیکار کردی؟؟که چی میخوای منو با خودت مقایسه کنی؟؟
اونقدر عرضه داشتم که تو شهر خودم هرچند ازاد هم باشه قبول شم!الان همکلاسی جان
واسه تو چه فرقی داره من چند میخوام بگیرم تو امتحانات؟؟؟فوقش اینه که شما معدل الف
میشی من مشروط میشم درسای من به شما ربطی نداره که درسای تو واسه من ربطی
داشته باشه!!مطمئن باشین من سوالی رو که ازم پرسیدن دوباره همون سول رو ازش
نمیپرسم این عادته منه!!!
مثلا یه بار دوستم گفت به نظرت من چه جور شخصی ام گفتم سودابه (دوستم)از نظر من
اینجوریه اونجوریه حالا برگشت گفت میدونی تو با همه فرق داری؟؟گفتم چرا؟؟گفت من از
هرکی این سوالو پرسیدم گفت الان تو نظرتو درباره شخصیت من بگو اما تو نگفتی!!این
منم سوال و جواب رو زیاد دوست ندارم شنونده خوبی ام اما جواب دهنده خوبی نیستم
همیشه حرفامو میخورم (صرفه جویی در کلمات)
و یه موضوع دیگه هم هست که از وقتی رفتم دانشگاه این سوال بیش از حد داره از من
سوال میشه!!و من حرصم میگیره!!دوست پسر داری؟؟؟تو از کسی خوشت میاد؟؟؟بیخیال
به شما چه آخه زندگی خصوصی من چه ربطی به شما داره آخه؟؟؟شما دلت میخواد من
بدونم دوست پسر داری شما به من بگو اما انتظار نداشته باش در برابر این سوال برگردم
از تو بپرسم!!من اینجوری نیستم که بیام داد بزنم داد و هوار را بندازم که دوستان گلم من
با این پسره دوستما بیاین ببینین خوبه قیافه اش چه جوریه؟؟آخه مگه سلیقه ها
یکیه؟؟؟مطمئنا شخصی که من ازش خوشم میاد با شخصی که شما خوشت میاد فرق داره!!
الان شما همدارین مثل بقیه فکر میکنین من مغرورم و خودخواه؟؟
یعنی اینا نشانه غروره؟؟؟که مندوست ندارم به بعضی سوالا جواب بدم و سوال طرف مقابل رو ازش بپرسم؟؟؟
فراز میدونی خیلی دلم برات تنگ شده...
میدونی جای خالی تو توی زندگیم از وقتی میرم دانشکده بیشتر احساس میکنم فکر میکنم اگه بودی خیلی بهتر بود...
اه کاش اون اتفاقا نمیفتاد کاش بر نمیگشتی!!!
تمام جرئتم رو جمع کردم به بابا گفتم زنگ بزنه به بابات اما بابا کینه ای تر از منه!!
هیچوقت خونه ات یادم نمیره روزای خوبمون یه حس قشنگی داشتم بهت تو مثل یه داداش بودی برام وقتی دارم خاطراتمو مرور میکنم همش پیشت بودم یا تو خونه ما بودی یا ما خونه ی تو!!
ماه رمضونی که با هم بودیم و روزی که رفتیم خونه مادربزرگم یادته چقدر همه دوستت داشتن...
الان میخوام بدونم چیکار میکنی یه شماره تلفن هم ندارم ازت!!
وای فراز تو خیلی خوب بودی!!!زمان کمی نگذشته 7 سال!!!
اجازه بده یادت باشم اجازه بده دلم برات تنگ شده باشه...
فراز نمیدونم الان یادت موندم یا نه اصلا ماها یادت موندیم هنوز تو قلبت جا داریم؟؟؟
فقط میخوام بدونی که تو هنوز تو قلب منی و تمام خاطرات خوبت با منه...
بی هیچ دلیلی دوستت دارم...
شاهزاده رویاهایم دوست داشتن سببی میخواهد؟؟
عشق دلیل ندارد...
می آید و بر دیوار قلبت تکیه میدهد.
تو برای او و او برای تو...
عشق یعنی ندارد...
برای تو تعریف دیگری دارد و برای من تعریف دیگری!
در تعریف من عشق دغدغه ندارد. آسیب ندارد!!
نگرانی ندارد چون معشوقت همیشه در کنار توست هر لحظه در قلبت است
دلتنگی دارد اما نگرانی نه!
بی نیازی از همه چون خدایی آن بالا هست که عشق را میفهمد و در کنارت است.
خدای من امروز بیشتر از هر روز دیگر به تو احتیاج دارم
میدانم و میدانی که در برابرت نافرمانم
اما میدانم و میدانی که دوستت دارم به اندازه بزرگی خودت...
اگه یادتون باشه گفته بودم تولد ها رو خیلی دوست دارم!!
تولد گرفتن رو نه اما من عاشق لحظه تولدم!!(اینجا)
میشه گفت تقریبا تولد همه دوستان وبلاگیم رو میدونم!
داداش کیامهر یه ایده جالب رو تو دنیای مجازی به راه انداخته جالبه اما جدید نیست البته برای من توی دنیای واقعی...
من یه سررسید دارم که سال 85 برداشتمش یعنی فصل بهاری که سوم راهنمایی رو داشتم تموم میکردم...
توی این سر رسید تمام فامیلامون و دوستانم و آشنایان روز تولدشون اسمشون رو نوشتن...
کاری که کیامهر عزیز انجام داده تقریبا همون کاریه که من انجام میدم توی دنیای واقعی!!!
این دفتر من میشه گفت یه جورایی دفتر ابراز علاقه هم هست!!!
چون من باهاش به خیلیا ابراز علاقه کردم!!
شما هم اگه دوست داشتین تاریخ تولدتون رو براش بزارین!!
این پست کمی تا قسمتی ابری فمینیستی است لطفا آقایون زیاد ناراحت نشن!!
عنوان این پست رو خوندین؟؟؟
در این مورد خیلی فکر کردم...
امروز همه مثل آب خوردن به هم خیانت میکنن!!
قضیه خیلی دردناکیه و این مساله بین زنان به شدت رو به افزایش هست!
در بین مردان هم که از قدیم رواج داشته
واقعا دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد...
و البته این ذهنیت رو باید از فکر دختران جامعه در بیاریم که پسری که دارن باهاش حرف میزنن عاشق بی قرارشونه و فقط یه دختر تو این دنیا هست که باهاش حرف میزنه اونم خودشه!!!
هممون میدونیم که اصلا اینجوری نیست!!!و آقایون لطفا از خودشون دفاع نکنن که نه همه رو روی یه کفه نذارو اینا همتون اینجوری هستین!!!شرمنده باید واقعیت ها رو گفت!!!خوب چند نفر رو میشه استثناء قرار داد همه ناراحت نشن!!!
و تعداد کمی از دخترا هستن که مثل من فکر میکنن...
دخترایی هم هستن که 3تا پسر رو با هم گذاشتن سر کار!!
اما من همیشه حرص میخورم از دست دخترایی که میگن دوست پسرم گفت نرم اینجا نرم اونجا این کارو نکنم و فلان و بهمان!!!
آخه خاک بر سر وقتی میگه نرو بیرون واسه اینه که کثافت کاریاشو نبینی دیگه
یعنی اینهمه خودتو پست میکنی که یه شخصی که هیچ کارست تو زندگیت واست تصمیم بگیره؟؟؟
و امازنان خائن...
زنی که به خاطر زندگی در سوئد شوهرش و دخترشو ترک میکنه با دوست پسرش ازدواج میکنه یا دختری که دوتا دوست پسر داره و میگه دوتاشونم دوست دارم و با هر دوشون قصد ازدواج دارم(آره جون عمه ات صبر کن میان میگیرنت)
من اینجا کم میارم و هیچ دفاعی نمیتونم از حقوق زنان انجام بدم....
این جا هیچکس حق دفاع از خودش رو نداره چون من هر دو طرف رو خوب میشناسم
به دو دلیل!!!
1. من یک دخترم...
2. من همیشه آرزوی مرد بودن رو داشتم

اینروزها حالم خیلی بده!!فقط خبر بد میشنوم!!! دلم میخواد گریه کنم...
توی خانواده توی کوچه و خیابون توی دانشگاه از رادیو تلوزیون یعنی به قول کامبیز حسینی برای شمایی که همه خبر ها خبر بده!!!!منو میگه!!!
پارازیت رو هم که نگا میکنیم یه ذره بیشتر بگه میشینم به وضعیت مملکتم گریه میکنم!!!
من الان احتیاج دارم به یه فیلم کمدی و چند تا آهنگ شاد و چند تا مطلب طنز!!!
خبر خوب ما این شده که رئیس جمهور محبوبمون بیاد بگه یارانه ها رو واریز کردیم!!!
چه خبر خوبی آدم اصلا ذوق میکنه!!!اصلا دلش میخواد اولین میمونی رو که میبینه به نیت رئیس جمهورش یه بوس آبدار بکنه!!!
مثلا میان از داور محبوبت انتقاد میکنن!!!آدم دلش میخواد بره خفشون کنه!!!!داور به این خوبی دلتون بخواد!!!
یا مامانت هی میاد میگه وای چقدر زشتی تو!!!من اعتماد به نفسم به حد کافی پایینه مادر من تو حداقل نگو اینجوری!!!!
یا استادی که همش داری ابراز علاقه میکنی بهش اصلا بهت توجه نمیکنه دردناک تر از این نیست!!!
و یه معلم آشغالی که با همه اخلاق گندش هنوزم عاشقشم میاد اسمم یادش میره
البته نه اینکه کسی که میاد اسمتو کامل و دقیق میگه کار خاصی انجام میده؟؟؟
(پریسا هر سه شونو میشناسی دیگه؟؟)
دیگه همینجوری اتفاقای خوب خوب دورو برت میفتن و تو نمیدونی واسه کدومش خوشحال باشی و ذوق کنی!!!
اصلا من آدم شکر گذاریم کلا!!!به هر حال با مصیبتای خودم شمارو هم اذیت نکنم میگم زیاد با من این روزا کار نداشته باشین!!!
این مطلب قرار نبود اینجوری شاد باشه وقتی شروع کردم اما گفتم با مصیبتای خودم شما رو هم ناراحت نکنم!!!
وگرنه کاش همه مشکلات انتقاد کردن از مظفری زاده باشه و فراموش شدن اسمم...
این خبر خوندن داره!!!
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود نرسیده بود_
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،
و قلب امدر خلاء
تپیدن آغاز کرد.
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم
باز آمدن بود.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
دور دست امیدی نمی آموخت.
ریافتم که بشارتی نیست:
این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک
پنهان میشد.
م.امید
پ.ن:خیلی حرفها هست واسه گفتن اما یکم صبر کنین من از این وضعیت دپرسی در بیام!!!
هوا سرد بود اما سردی افراد دورو برم مرا بیشتر میلرزاند!!
آرزو میکردم که اشتباه متوجه شده باشم اما مکالماتشان مرا بیشتر به ناامیدی سوق میداد...
فرزندی نا مشروع ،پدری بی مسئولیت و مادری که پدر دیوانه میخواندش....
سر انجامی نا معلوم برای هر سه...
بار دیگر ترسیدم از بی انتهایی از یک تلخی بی پایان...
مردی که زنی را باردار کرده و میگوید"بچه مال خودتون نخواستم عجب آدمای گیرین!!"
آه کجا زندگی میکنیم ما؟؟؟
"بچه نمیتونن تربیت کنن دیوونن اونا!!"
"نمیندازه بچه رو؟؟؟"
اگر این زندگیست من این زندگی را نمیخواهم...
اشک ریختم برای آن دختر که اکنون آبرویی برایش نمانده و کودکی که نمیدانم سر انجامش چه خواهد شد...
اگه شما جای اون دختر و پسر بودین چیکار میکردین؟؟؟
پ.ن:نمیگم دختر بی تقصیره اما دخترا خیلی ساده ان!!!
یه چند تا ف.اح.ش.ه پیدا میشه بینشون اما اکثریت دخترا با دوتا حرف خوش خر میشن!!!!بعدش هم اینجوری میمونن با یه بچه تو شکمشون که پسره بر میگرده میگه باید دور زن جماعت خط کشید در حالی که من مطمئنم با چند تا دیگه هم خوابیده بود!!!

ما تهران یه فامیل داریم که خیلی مذهبین...
این خانواده دو تا دختر داره که پدر بزرگوارشون همیشه تاکید بر حجاب و نماز و این جور چیزا داره
یعنی اینا وقتی میان تبریز همه ما احساس شرم که اینا خیلی با حجابن ما هم مطربیم دیگه!!!روسری و چادر حالیمون نیست!!!
اما خوب با این مساله کنار اومدیم...
اما فیس بوک مکان جالبیه آخه اکثریت عکس خودشونو میذارن و تست های فیس بوک واقعا باعث شناختن شخصیت های متفاوت اشخاص میشه که من همیشه حال میکنم با این تست ها!!!
الان منظورم از این حرف بی ربطه باربط به موضوع چیه!!؟؟
دختر خانومای همین فامیل مذهبی ما تو فیس بوک عضون!!
و دختر کوچیک همین فامیل مذهبی ما که روسری و چادر از سرش کم نمیشه وقتی میاد مسافرت!!!
یه عکس خوشگل جیگر با موهای باز گذاشتن رو پروفایلشون در جایی که 500 میلیون عضو داره!!!
عکسو به بابا نشون دادم میگم بابا این فلانیه ها!!!
بابا تعجب میکنه به مامان میگم میگه آقا رضا اون عکسو دیده؟؟؟
حالا به نظرتون ما باید دم خروس و باور کنیم یا قسم حضرت عباس رو؟؟؟
از وقتی رفتم دوم دبیرستان فوتبال وارد زندگی من شد...
یه کلاس با جو ورزشی شدید...
دوستام منو علاقه مند کردن به فوتبال!!
من اون موقع فهمیدم که فوتبال رو بخاطر بازیکناش نگا میکنن نه خودش...
من از اون موقع شروع کردم به شناختن همه افراد فوتبالی از مدیر عامل باشگاه بگیرین تا داورش!!
من لذت برد و باخت رو از اون موقع فهمیدم...
حس شیرین کل کل با دوستام در مورده استقلال و پرسپولیس!!!
حس عجیب دوست داشتن یک تیم!!
حس بالا و پایین پریدن و جلوی تلوزیون داد زدن!
حس اینکه اگه اونجا بودم...
اگه من بازیکن بودم و مربی بودم...
میدونی جالبش کجاست؟؟؟
از نزدیک دیدن بازیکنان!!!
وقتی مهدی واعظی رو تو شاندیز مشهد با خانومش و بچه اش میبینی و بهش سلام میدی...
وقتی بازیکنان پرسپولیس تک تک از جلوت رد میشن و میبینی که علیرضا حقیقی از نزدیک خیلی خوشتیپتره و سوال برات پیش میاد که شیث رضایی واسه چی با بینی شکسته اش پا شده اومده؟؟؟
و ملتی که با کریم باقری تو لابی هتل عکس میگیرن و علی دایی رو بغل میکنن...
و وقتی بر میگردی به میثم بائو که داره از طبقه دوم لاب رو نگا میکنه سلام میدی و میگه سلام چطوری؟؟
و وقتی علی انصاریان و فیروز کریمی رو تو نمایشگاه میبینی یا لحظه ای که رسول خطیبی رو با پسر کوچیکش تو سنگفرش میبینی و روزی که میفهمی مسعود ابراهیم زاده پسر معلم هندسه ات هست که تو عاشقش بودی و یکی از بهترین های تراکتورسازیه احساس غرور بهت دست میده...
آره بدون شک فوتبال هیجان خاص و رنگ تازه ای به زندگی من داد...
فوتبالی باشید...
از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاریست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،و اندر آب بیند سنگ، دوستان و دشمنان را میشناسم من. زندگی را دوست میدارم، مرگ را دشمن. وای،اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن. جویبار لحظه ها جاری. م.امید پ.بعدا.ن:این شعر خلاصه ی قسمتی از زندگی من بود
من سریال نگا کردن رو اصلا دوست ندارم!!
خدا رو شکر مامان اینا هر روز خدا یکی از سریالای ترکیه رو نگا میکنن!!!
و من متنفر از این سریالای 4.5 ساله که تموم نمیشن!!!
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم که من چرا اینطوری شدم میدونین آخه من تا چند سال پیش معتاد تلوزیون بودم الان فقط موسیقی گوش میدم و اخبار نگا میکنم!!
بعد ریشه یابی کردم این موضوع رو و دیدم این مسئله بر میگرده به 5 سال پیش وقتی اول دبیرستان بودم...
برای خواندن این داستان غم انگیز ادامه مطلب رو بخوانید...
ادامه مطلب