ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
من چقدر دلتنگ تو ام!!
نخواستم تو را ببیننم،پشیمانم؟؟نه!!
میخواستم همانگونه که آخرین بار دیدمت باشی در ذهنم!!
نه در تخت بیمارستان خسته و مریض...
همان شب سیاه و تاریک ماه رمضان4 سال پیش با خنده ای که همیشه بر لبانت بود...
چه شد نمیدانم فقط میدانم تو 25 سال داشتی!!
تو در افکار خواهر کوچکت در آن شب جلوی خانه عمو غلامحسین ماندی!
محمد رضا خجالت میکشم بگویم اما من نتوانستم بر سر خاکت بیایم حتی در مراسمت هم شرکت
نکردم،نمیتوانستم، من هنوز رفتنت را باور ندارم!!
آه راست میگویی من رفتن چه کسی را توانستم باور کنم که؟؟؟
اما برای تو خیلی زود بود،تو فقط 25 سالت بود...

پ.فال.ن:یه ایمیلی برام اومده درخت روز تولد شما خیلی خوشم اومد شما هم اگه دوست دارین بخونین گذاشتم ادامه مطلب!!
نظرات ()
|
بی پروا در این کوچه قدم میزنم...
خسته و بی توجه به نگاه ها،
تنها همراهم صدای خوانندگانیست که میخواهم بشنوم.
خسته از صدای بوق و دود ماشینها...
خسته از این آسمان خاکستری...
من بی تقصیرم اما من همیشه گناهکارم....
من نخواستم اما تقدیر خواست
آه که چقدر سخت است زن بودن...
صدایم حرام و مویم حرام....
اما مردکی که به ناموسی دست میزند که برای او نیست لذت میبرد و دخترک خجالت میکشد!
آه من هم دارم کاری را میکنم که دیگران میکنند!!
خود را ناموس دیگری میدانم،پدرم،همسرم یا هر کسی دیگر اما یک مرد...
من حقی دارم...
ناموسم برای من است ...
من از آن دفاع خواهم کرد....
تا هستم...

این بازی خیلی جالب بود.
بعد این بازی متوجه شدم من چقدر افکار روان پریشانه ای داشتم!!!
و البته چقدر دوست دارم دیده بشم!!!
هر کی خوشش اومد بازی کنه فکر کنم یه تست روانشناسی خوبیه!!
راستی اینجا داره برف میباره...
آروم آروم،دونه های برف خیلی قشنگن...
هوا ابری،هوایی که دلگیر نیست برایم و من شادم از بارش این برف...
بازی اگر ها...

ادامه مطلب
شاید بهتر از این نمیشد...
شنیدن صدای دوست داشتن
صدای عشق
صدای خنده هایت که جان میدهد و شاید ناراحتیت جان گیرد از من...
یک فرشته از آسمان،هدیه خدا برای من...
زلال مثل آب و سفید مثل ابر...
به ابهت خورشید به کوچکی یک قلب در سینه ام...
عشق را باور کن که هست،
هیچگاه برای عشق اشک نریز چون خنده هایت برایش با ارزش تر است...
شادی تو برایم ارزش دارد به وسعت هفت آسمان...
به اندازه تاریکی بی انتهای شب....
همه این ها را گفتم تا بدانی دوستت دارم...

پ.ن:یه لحظه احساساتمون گل کرد گفتیم بنویسیم!!
تک تک حرکاتت برای من زجر آور است!!
لباس پوشیدنت،راه رفتنت،حرف زدنت،حتی سرفه کردنت!!
متوجهی جواب سربالا به تو میدهم خانم خود شیفته؟؟؟
تقصیر خودت است!
تمام تلاشم را کردم که به عقایدت و باورهایت احترام بگذارم....
همان عقایدی که فکر میکنی که همه آنها درست است و بقیه غلط!!
به همه اعتقاداتت احترام گذاشتم که ناراحت نشوی اما تو...
هیچوقت به عقاید من،به عشق هایم،به خانواده ام،به افکارم احترام نگذاشتی!
نخواستی باورم کنی!
این منم اگر کم ام ،اگر هیچم اما منم!!
دل شکستن گناه بزرگیست!!
خدا جنبه شوخی دارد بیشتر از تو!!
خدای من همین نزدیکی هاست نه در آسمانهای دور دست
که برایش چادر سر کنم و به زبان دیگر برایش سخن بگویم!!
خدای من میداند که زندگی بدون شوخی نمیگذرد!!
مانند تو نیست که عشق،دوستی و احترام را درک نکند!
تمام تلاشم را کردم اما من توان تحمل انسانهای خودخواه و خودشیفته را ندارم...
پ.ن:آی ملت!!
کمی جنبه!!
با جنبه بودن هیچکس رو نکشته!!
ده سال پیش بود!!
قبول کردنش سخت که نیست تعجب آوره چقدر زود گذشت!!
مثل اینکه همین دیروز بود شکیرا قرار بود بیاد ترکیه کنسرت بده و تلوزیون ترکیه فقط
آهنگ های شکیرا رو پخش میکرد...
مثل اینکه همین دیروز بود که با هم تو مدرسه میخوندیم به امید یه هوای تازه تر!!
یادتونه خط قرمز؟؟چند تا پسر خوشگل رو انتخاب کرده بودن همه نگاش میکردن شهرام
حقیقت دوست،پوریا امینی،سروش گودرزی و ...چقدر جلب توجه کرده بود این
سریال...ویلای شمالش و جیپ خوشگلشون...
ده سال پیش بود!!
همون سالی که ماشینمونو خریدیم، همون سالی که عمو حمید از کانادا اومد وقتی داشت
بر میگشت همچین برفی اومد که پرواز تبریز تهران لغو شد و مامان و بابا مجبور شدن
ببرنش تهران، وقتی که حاج حسن منو واسه عروسی پسرش دعوت نکرده بود و من
ناراحت بودم و مامان که رفت تهران من به جاش رفتم...
عجب سالی بود ده سال پیش!!
وقتی که من طبقه چهار خونه خاله بودم و نسیم طبقه دو خونه خودمون داشت درس میخوند
زنگ زد گفت بیا پایین داشت گریه میکرد!!نگران شدم رفتم پایین یه بچه ده ساله بودم و
نسیم 17 ساله، گفتم چی شده؟؟
گفت ماشینمون چپ شده نمیفهمیدم یعنی چی؟ نپرسیدم زنده ان یا نه نمیدونستم چیکار کنم!!
خاله از خونه خودشون تو راه پله پرسید چی شده من گفتم هیچی!!ماشینمون چپ شده!!!
هیچی؟؟؟این هیچیه؟؟؟زنگ زدیم خونه مادر بزرگم گفتیم بهشون همه اومدن خونه ما بعد
همه فک و فامیل ریختن خونمون!!حالشون خوب بود فقط بابا کمی از سرش خون اومده بود
معجزه بود!!مامان میگه خدا به روی شما دوتا نگا کرد ما نمردیم!!
سال عجیبی بود...اون سال دی بود من درسم افت کرد معلم رو دوست نداشتم اما کسی هم
نگفت این چه نمره ها چیه!!سال سختی رو گذرونده بودم حرفایی رو اون سال شنیدم که
گنجایش مغز یه بچه 10 ساله رو نداشت!شاید بخاطر همین هنوز هم حرفها یادمه!!
الان 10 سال گذشته دی بود همین موقع ها...
پ.ن:یه روز برفی از پارسال!!